هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی و هیام با دوستای جدیدشون

هیام الان یک ماهه دوست جدید پیدا کرده به اسم زینب  خانم زینب دختره همسایه روبرویی ماست و یکسال از هیام بزرگتره مامانم زینب رو خیلی دوست داره و چون دختر مودب و مهربونیه  اون پشت سری هم محمد طاهاست ,پسرهمسایه بغلیمون  اول دوست هیام بود و الان با منم یه جورایی رفیق شده  اینم آقا میلاد همسایه و دوست جدیدم  ا آقا میلاد که توی عکس قبلی معرفی کردم  کناریش آقا رضا برادر زینبه راستی رضا و میلاد هر دو یکسال از من بزرگترن و کلاس سوم هستن و مدرسشون با من فرق داره ولی برای من دوستای خیلی خوبی هستن     ...
23 آبان 1397

هانی در مدرسه مهر ماه 97

من و همکلاسیام فقط موندم توی این هوای گرم ,بچه ها چطور گرمکن پوشیدن جشن قران اونم معلم مهربونم سرکار خانم کریمیان این عکسو مامان نیما زحمت کشید و از ما گرفت مثل پارسال اول مدرسه نیمه اول مهرماه پسر شلوغی بودم  ولی کم کم به قوانین کلاس و مدرسه عادت کردم الان هم معلمم خیلی از من راضیه جشن ماکارونی آقا نیما دوست جدیدم پرهام دوست جدیدم در سال تحصیلی جدید  آقا وتین که پارسال هم کلاس اول باهم دوست بودیم امیر حسین کشاورزی دوست خوبم و پسر زرنگ کلاسمون آقا نیما آقا محمد     ...
30 مهر 1397

هانی و هیام در شهریور ماه 97

ترکیه که بودیم توی خیابون اکثر جوونا مشغول نوازندگی بودن, خلاصه منم تشویق شدم برم کلاس گیتار  به بابام گفتم برگشتیم حتما منو ثبت نام کنن ؛اوایلش خیلی دوست داشتم برم ولی مدرسه که شروع شد بخصوص شیفت بعد از ظهر با خستگی میرفتم سرکلاس دیگه کم کم علاقه ام به گیتار کم شد ولی استادم گفت استعدادم خوبه و بهتره ادامه بدم حالا ما کلاس هم بریم و گیتار هم بخریم ,ولی مگه این فسقلی میزاره توی خونه تمرین کنیم اینم آقا احمد پسرخاله نازنینم هیام و مهیا خانوم که مهمونمون بودن ...
31 شهريور 1397

هانی در سفر به ترکیه-استانبول

20 تیر با مامان و بابایی از شیراز به استانبول عازم سفر شدیم اونم بدون هیام برای هممون ؛ نبود هیامی آزاد دهندست ؛بخصوص برای من موقع خداحافظی  هیام نمیدونست کجا داریم میریم و از نظر اون خونه بابابزرگ براش از همه مسافرت ها لذت بخش تره ولی من از ناراحتی اینکه نمی تونست با ما بیاد گریه کردم  البته ناگفته نماند که دو دقیقه بعد موقعی که میخواستیم هیام رو خونه بابابزرگ ببریم توی ماشین سر اسباب بازی دعوامون شد صد البته که همه این دعواها نمک زندگی خواهر و برادریه پرواز نیمه شب بود و من توی مسیر همش خواب بودم  رسیدیم هتل موقع ورود به هتل این گربه ناز نازی چشمو گرفت بابایی اومد صرافی و م...
31 تير 1397

هانی و هیام در خرداد 97

آبجی کوچولوی خوش زبون من ,جدیدا همش دوس داره مث مامانی روسری سرش کنه توی مغازه گیر داد براش روسری خریدن  ایشون الیسا خانم دوست مهربونم هیامی کلا کیف و وسایل مامانو مشترک برای خودش میدونه  خاله فرزانه (دوست مامانی )میدونه من عاشق پیتزا هستم همیشه برام پیتزا درست میکنه      ...
31 خرداد 1397